بیست و پنجمین روز ماه رمضون:
از مخالفت نمیترسم
چون فکرکنم یه ضرب المثل چینی میگه: بادبادک وقتی بالا میره که باد مخالفش باشه
ولی حرکت در مسیر مخالف این باد خشن برای من سخت و غیره ممکنه
تازه من که بادبادک نیستم
هفدهمین روز که خیلی هوا سرده اونجا هوا چطوره؟؟؟

من هم گرفتار سنگينی سکوتی شدم
که گويا قبل از هر فريادی لازم است.
سرما زده و سوز ه و پاييز فراري
در حسرت روزهاي بهاری بق کرده قناري...
پانزدهمین روز:
اینو واسه موقعی مینوسیم که وقتی دلشون گرفت ( حتی اگه ساعت 2 نصفه شبم باشه) دستشونو بگیرم و ببرمشون بیرون بگردونموشن.
+ اون شبیه خیلی دلم گرفته بود، گفتید :پاشو بریم بیرون یه دور بزنیم شاید حال و هوات عوض شه.
اینو واسه موقعی مینوسم که وقتی مریض شدید همه جیو فراموش کنم و فقط سعیم خوب شدن شماها باشه.
+ اون روزی که مریض شدم و فراموش نمیکنم با اینکه خیلی خیلی کاره مهمی داشتید منو بردید دکتر ، با اینکه همش میگفتم چیزیم نیست خوب میشم شما ها برید به کارتون برسید ، بزور منو بردید دکتر.
بابا فراموش نمیکنم که دستمو گرفتی تا یه وقت نیوفتم و .....
اینو واسه موقعی می نویسم که با اینکه دختر بدی واسه شماها هستم ولی شما ها بابا و مامان خوبی واسه من هستید.
+ اون روزیه خیلی غر زدم ، خیلی عصبی بودم ولی شماها ساکت بودید و به حرفام گوش می کردید. اخر سرم گفتید فاطمه تو یه چیزیت شده وگرنه هیچوقت انقدر عصبی نمیشدی. چی شده فاطمه؟
" توضیحات بیشتر در دفتر خاطراتم در روز ۱۳/۰۶/۸۸ "
ده روز گذشت (آدم یاده این اعلامیه های فوت که روز چهلم می نویسن چهل روز گذشت می اوفته)
حساب کردم اگر روز ها و شب ها بیدار بمونم و نخوابم
بازم کلی بهت بدهکارم
به اندازه تمام قطراته بارانت بدهکارم
باید از الان شروع کنم ...
گر سر هر موی من گردد زبان شکر های تو نیاید در بیان
+ممنون به خاطره جیرجیرکی که جدیدا رو درخت خونمون اومده.
صداش خیلی بهم آرامش میده.
نهمین روز ماه مبارک رمضون:
اینم این همه نور واسه دله آزاده جونم
البته میدونم که به خاطره چشاته که آستیگماتیسم کلیوی داره
گفتی برم وبلاگمو از تاریکی در بیارم....
هشتمین روز ماه مبارک رمضون:
بعضی از انسان ها وجود دارند که طبق عادت یک سری افکار را در ذهنشان آنقدر بزرگ میکنند که جایی برای افکار جدید وجود نداره ،
+ گوش هایش هم برای شنیدن حرفهای من کمی تار بود . مشکل صدای بلندش بود که گوش هاشو تار کرده بودند
چهارمین روز ماه مبارک رمضون:
دوست دارم آدما هیچ وقت مریض نشن
دوست دارم که آدما از این بهتر باشن
دوست دارم که خودم از این بهتر باشم
دوست دارم حداقل به سه زبان انگلیسی و فرانسوی و ایتالیایی مسلط باشم
دوست دارم مامان و بابام برن مکه
دوست دارم آزاده خیلی خیلی خوشبخت شه
دوست دارم آبجی رقیه ام نی نی بیاره و بچه اش سالم باشه و دختر هم باشه
دوست دارم که یه 3 Mazda داشته باشم
دوست دارم که محمدمون یه شرکت بزنه و نونش تو روغن باشه
دوست دارم که خانم جعفر پور یه خونه داشته باشه واسه خودش
دوست دارم که الان دکترا داشتم
دوست دارم همه کشورهای دنیا رو برم ببینم
دوست دارم زودتر 30 شهریور شه ( نه به خاطره تموم شدن ماه رمضون)
دوست دارم که هیچکس گرسنه و سردش نباشه
دوست دارم دختر خوبی واسه مامان و بابام باشم
دوست دارم الان هفت سالم بود و قرار بود مهر برم مدرسه
و دوست دارم...
خدایا منو ببخش به خاطر افکار کودکانه ام ... تازه خیلی چیزایه دیگه ای رو دوست دارم که نمیتونم بگم
تا خدا بنده نواز است
به خلقم چه نیاز
میکشم ناز یکی را
تا به همه ناز کنم......
دومین روز ماه مبارک رمضون:
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کِی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته ام دارم سخن
کِی به پایان می رسد افسانه ام؟
افسانه زندگی فاطمه کلی با افسانه جومونگ فرق داره.


