دیشب که واسه سحری بلند شدیم یاده چه خاطراته خوبی افتادم . با محمد کلی خندیدم
یاده اون مجریه تو شبکه یک هست و کلی ریش داره (اسمشو نمیارم که غیبت نشه) چقد مسخره اش می کردیم. (میدونم روزه هامون به درده عممون هم نمیخوره )
محمد ( راستی گفتم محمد داداشمه. خیلی جیگره دوست داشتنیه) کلی دلش واسه آقاهه تنگ شده بود. فقط یادمه این مجریه حرف میزد و محمد کلی چرت و پرت میگفت. دیشب که مجری رو دیدتش میگه حالا روزه اوله کاری باهات ندارم . دیگه مرده بودم از خنده…
امسال آجیم دیگه ماه رمضون پیشه ما نیست . اخه آجیم رفته خونه بخت !! دلم واسه اون موقع ها خیلی تنگ شدش.
حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود و یا گفته میشود...
آن چیزی است که سعی میشود پنهان بماند
ای کاش برای سعی در پنهان حقیقت حداقل دروغ نمی گفتیم
+چقدر باید تلخ بوده باشی
ماه رمضون داره میاد
یاده پارسال افتادم که هر روز از ماه رو یه مطلبی داشتم واسه وبلاگم بذارم. ولی امسال دیگه حوصله ای ندارم. از نوشتن خسته شدم.
از حرف زدن و از فکر کردن.... کاش یکی بود به جایه آدم فکر می کرد
درست فکر میکرد
این زندگی هم چه بازی هایی با من داره
دیگه حوصله این بازی هاشو ندارم


