تبليغاتX
به نام او که همه را پاک آفرید


به نام او که همه را پاک آفرید

خدایم : نگاهت را مگیر از من

 

 

من این پایین نمیتونم بمونم


 

+نوشته شده در 87/11/30ساعت15:9توسط فاطمه دمبند خامنه |
خواب دیدم: (1)

 

دیشب لب رود ، شیطان زمزمه داشت..... شیطان ، تنها ، تک بود

 

 و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم

 

عطری در گرمیِ رگ هایم جابه جا می شد.

 

 می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ!

 

حرف زدیم

 

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی؟

چه چیز پلک تورا می فشرد؟

 

پروای چه داری؟

مرا در شب بازوانت سفر ده

 

دستانت را می گشایی ، گره ی تاریکی می گشاید

 

اما

 

هرچه به هم تر

تنها تر

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی

 

پایان سفر بود

دری به فرود

روزنه ای به اوج

گریستی

 

رگ هایم از تپش افتاد ....

 

                                          (سهراب سپهری)

 

+ تا خواب تورا دیدم بیدار شدم دیگر .

خواب خوبی بود. بیدار که شدم  آرامشی داشتم .

 چشم هایم تر شده بود

خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست...

+نوشته شده در 87/11/12ساعت14:37توسط فاطمه دمبند خامنه |
لطفا جاهایه خالی پر نشود.
 

     از وقتی گفتم سرم شلوغ شده ... دماغمم دراز شده

 

* خوب چی کار کنم. تقصیره خودشه. حرفاش هم آدمو خوشحال میکنه هم ناناحت

* ...

 

چقد خوبه آدم اینجوری مینویسه

 

+نوشته شده در 87/11/01ساعت12:23توسط فاطمه دمبند خامنه |