اینروزا هر کسی ساز خودش را میزند
ساز همه ناسازگار با ساز من

+به این نتیجه رسیدم که دنیا چقدر سخته و آرزوهایم چقدر دست نیافتنی ...
و من چقدر کوچک و دستانم کوچکتر برای گرفتن آرزوهایم
شب نمی آید به سر ، گر تو نیایی سوی من
تیره تر از شب شده ، بی بودن تو روی من
اشک هایم را ببین ، پیدا و پنهان جاری است
کاش امشب می خرامیدی به دشت ، آهوی من
دست و پاهای دلم می لرزد از این واهمه
بشنود این از کسی ، رفتی دگر از کوی من
تنگنای خانه ی من رنگ دلتنگی گرفت
پرده های اشک را کی می کشی از روی من
سنگ هرگونه ملامت ، کارگر بر دل نشد
شیشه ی دل را شکستی ، یار آتش خوی من
دل چه می خواهد ز تو ، یک خنده ، یک گوشه نگاه
تا که باشد یک شبی بر این دلم داروی من
خاک پای گنبد احساس چشمان توام
هیچ جز از باد خالی نیست در بازوی من
۰۰۰ از بوی گلستانی ز گل بهرت گذشت
گر چه هر جا می گریزی ، گر که باشد بوی من
(ا. تميمی )


