تبليغاتX
به نام او که همه را پاک آفرید

به نام او که همه را پاک آفرید

خدایم : نگاهت را مگیر از من

 

گاه با خود می اندیشم....

زندگی رویا نیست

زندگی زیبا ئیست

می توان فاصله ها رابرداشت

دل من با دل تو  هر دو بیزار از این فاصله هاست

.

.

.

چه امید عظیمی به عبث انجامید

 در میان   من                                      و                                                طو  

                                 فاصله هاست

 قصه شیرینیست!!!!

 

 ۱- حمید مصدق

۲- من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز می گردم

+نوشته شده در 88/04/07ساعت8:46توسط فاطمه دمبند خامنه | |

یادمه از موقعی که یادمه به این فکر بودم که نکنه همه اتفاقا و همه آمد و رفت ها و همه فکرام و همه زندگیمو دارم خواب میبینم و منتظر بودم که از خوا ب بیدار شم. ولی خواب نبود.یادمه فقط می فهمیدم که همه اتفاقای خوب تو زندگیم یه خواب بوده که هیچ وقت تکرار نمیشن و همه اتفاقای بد شدن برام یه کابوس که هرشب تکرارش پخش میشه. کابوسایی که وقتی هم بیدار میشم دست از سرم بر نمیدارم و با زندگی روزمره ام توآم میشن. . . .

 

خدایا ناشکریتو نمیکنم

خدایا فقط به من یکی بگو که هدف  از خلقت ما آدمها چی بوده؟ نگو حکمتشو بعدا می فهمی. اینارو به من نگو .

میدونم من برات بنده ای شدم که خیلی سر و گوشش میجنبه و خیلی خطا می کنه و خیلی نارفرمانی میکنه و هرکاری دوست دارم میکنه.  دوست دارم بیشتر بشناسمت خودتم گفتی که دوست داری شناخته شی. بهم نگو آخر سر میبرمت جهنم یا بهشت. دوست دارم با همین دستایی که بهم دادی لمست کنم و با همین چشمهایی که بهم دادی ببینمت. بهم نگو که به اطرافت نگاه کن به طبیعت به کوه به جنگل به آسمون به...  منو خواهی دید. من این چیزارو نمیخوام ببینم. من تورو میخوام ببینم.

+نوشته شده در 88/03/11ساعت12:6توسط فاطمه دمبند خامنه | |

 

تا میام همه چی رو از نو شروع کنم

همه چی زودی تموم میشه

تا میام زود به خودم بجنبم

دیر میشه و همه چی زودی میره

ولی هنوز به خودم امید وارم

همه چی درست میشه

 

 

+نوشته شده در 88/02/28ساعت12:17توسط فاطمه دمبند خامنه | |

 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

 

+نوشته شده در 88/02/20ساعت9:37توسط فاطمه دمبند خامنه | |

بالاخره من اومدم .

میدونم که خیلی دلتون واسم تنگ شده بود. دیگه دلتنگی تموم شد من اومدم . حالا چرا نبودم بماند به قوله خودم  It’s none of your business  . استادمون یادم داده. البته گفت تو ایران خوب نیست از این اصطلاحات به کار ببری. رفتی خارجه اینو هی تکرار کن

در کل جاتون خیلی خالی بود

تو این مدت که خبری ازم  نبود اینجا هم انگار خبری نبوده ...

 خوب حالا چه خبرا ؟ چه چیزا ؟ چه کارا میکنید آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ایوای دعای ساله 88 داشت یادم میرفت

اینم دعای ساله 88:

 

خدا جونم

کمک کن تا قبل از درخواست ، کمک کنم

قبل از اینکه دوستم داشته باشن ، دوستشان بدارم

و پیش از آنکه مرا بفهمند ، درکشان کنم

ممنون

 

+نوشته شده در 88/02/14ساعت13:3توسط فاطمه دمبند خامنه | |

کجاست جای رسیدن؟

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن

به صدای شستن یک ظرف در زیر شیر مجاور؟

کجاست  سمت حیات؟

+نوشته شده در 87/12/26ساعت14:54توسط فاطمه دمبند خامنه | |

خدایه من !

 به من یاد بده که هرچه بهم میدی نعمت

 و هر چیزی رو که ازم میگیری حکمت بدونم

 

                                    

+نوشته شده در 87/12/17ساعت10:22توسط فاطمه دمبند خامنه | |

بالاخره

یه روزی ...

یه جایی ...

یه جوری ...

یه کسی ...

یه چیزی ...

 باید صبر داشته باش.

+ اینارو وقتی سکوت کردم گفتش

( پشته یه اوتوبوسه که خیلی کثیف بودش نوشته شده بود شاید این جمعه بشوید شاید)

+نوشته شده در 87/12/13ساعت11:4توسط فاطمه دمبند خامنه | |

 

گاهی باید سکوت کرد ، شاید  خدا حرفی واسه گفتن داشته باشه

فعلا سکوت میکنم

+نوشته شده در 87/12/07ساعت12:45توسط فاطمه دمبند خامنه | |

 

دختری که در یک غروب زمستون  در تاریخ 03/12/؟؟؟؟؟135 والا خودمم نفهمیدم بالاخره چه سالی بود این بشر به دنیا اومدش. فکرکنم هرچی بود با جنگه جهانی اول تداخل داشت. فکرکنم دو سال کوچیکتر مساوی هیتلره .

اخلاقشم به اون رفته (البته بیشتر جدیتش)

خلاصه این دختر یکی از عجایب هفتگانه است که فکر کنم با آزاده میشه هشت گانه. خوصوصیت اصلی این انسان خاص، یک نوع نگرش از زوایای مختلف یک پنجره است که خودمم تا حالا نفهمیدم چی هست.!!!!

این دختره که از همه دل میبره در برخورد اول شما را به یاده بعثی های عراقی می اندازد. (هیچوقت روزه اولی که رفتم سره کار ، برخورد شو یادم نمیره. چقد ترسناک به نظر می رسیدش .البته به نظر میرسید. یادش به خیر )

ولی شاید کسی باورش نشه که چقدر این دختر مهربونه. فرشته ها جلوش کم میارن و سوت می زنن (ببین چقد ازت دارم تعریف میکنم. خودم حالم داره بهم میخوره)

 خلاصه از یابنده این دختر تقاضا مندیم.... ای بابا یه لحظه فکر کردم دارم آگهی واسه بخشه گمشدگان می نویسم.

 خدا نکنه آزاده یه چیزی بخواد. تا بهش نرسه بی خیال نمیشه که. اینو از اونروزی فهمیدم که تو شرکت هوس شیرینی کرده بود. منو بزور انداختن بیرون تا برم شیرینی بخرم. تا خوده شیرینی فروشی از خنده داشتم میمردم. (همش یاده پرتاپه کیفم از لای در می افتادم. یادته؟ بالاخره یه روز که جبران میکنم )

 

خلاصه خواستم تو وبلاگه خودم که فکر میکنم از داره دنیا تنها چیزی که ماله خودمه  و خیلی دوسش دارم این وبلاگه از تو صحبت کنم و تولدتو تبریک بگم فکر کنم همین کافیه و نیازی به کادو هم نباشه:

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است  روز ابتدای بودن ! (البته خودت عجیب تری)

و چه اندازه شیرین است امروز که تو به دنیا امدی.

روز میلادت

روزی که تو آغاز شدی مبارک

 

آزاده جونم تفلدت مبارک. مبارک. هوراااااااااااااااااااااااا. (الان تی ان تی انداختم جلوت . باید الان تو بترسی)

ان شاء الله همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه و اگه غمه کوچیکی هم تو دلت داری  به شادی های بزرگ تبدیل بشه و اگه غمه بزرگی هم داری  بده خودم با رنده به قطعات کوچک درآرم.

 

در آخر میخواستم دوباره تولدتو تبریک بگم و  از خرید اونروزمون صحبت کنم که بی خیالش، در این محفل نمیگنجه. فقط بین خودمو و خودت و مامانت بمونه کافیه. راستی مامانت گفتی از رنگش خوشش نیومد؟؟؟!؟؟

 

خیلی دوست دارم دوستم. بهترین روز هارو برات آرزو میکنم.

 

 

+نوشته شده در 87/12/03ساعت9:0توسط فاطمه دمبند خامنه | |