تبليغاتX
به نام او که همه را پاک آفرید


به نام او که همه را پاک آفرید

خدایم : نگاهت را مگیر از من

فصل دوم

 عشق

  ...

اما این دنیا

این دنیایه تلخی که توش زندگی میکرد

دنیایه بدی بود

آدمای بدی داشت

آدمایی که بد بودن را به خوب بودن ترجیح میدادن . بدون انکه خودشون متوجه باشن

ادمایی که دوست داشتن خوب باشن ولی نمیدونستن که خیلی فاصله داشتن تا خوب بودن.

آدمایی داشت که با اینکه میفهمیدن کار هاشون بده اخلاقشون بده و بد بودن  را میدونستن که چیزه بدی هست ولی باز هم به رویه خودشون نمیاوردن.

سخته. زندکی تو این دنیا سخته.

تویه این دنیایی که گاهی خوبی میبینی. گاهی به ندرت آدمای خوب از کنارت رد میشن. آدمایی که سعی کردن خوب بمونن. آدمایی که خودشونو توجیه میکنن که خوب هستن. انسان هایی که فقط فکر خودشون بودن. آدمایی که همه چی واسشون عادت شده بود. حتی عشق

عشقشون هم از سره عادت بود. معنایی واسه عشق نداشتند. چنین دختری که هیچوقت عشق را تجربه نکرده بود . عشقی که چه در رویاهاش و چه در دنیایه واقعیش خیلی مقدسه . به نظر شما باید تویه این دنیا عاشق می شد. عاشق کی؟ عاشق چی؟

ادامه مطلب
+نوشته شده در 88/08/18ساعت10:5توسط فاطمه دمبند خامنه |
دست نوشته های یک انسان از نوع دختر

 

میخوام قصه ای بنویسم. قصه ی دختری که خیلی شبیه به من بود ولی...

فصل اول

رویا

یکی بود یکی نبود. زیره گنبد کبود یه دختری بود که شبیه هیچ دختر دیگه ای نبود. البته فکر میکرد که با بقیه متفاوته. یه دختره سفید و زیبا و قد بلند و با کلی رویایی زیبا در سر.

رویاهاش همه چیزای خوب و دست نیافتنی بودن .

رویاهایی قشنگ و با رنگ های قرمز و نارنجی .

سرشاراز شور و نشاط و زیبایی بود. با رویاهاش زندگی میکرد و براش این رویاها لذت بخش ترین جز زندگیش شده بودن.

اما توی دنیای واقعیش هیچ وقت دنبال اون رویاها نبود. هیچوقت.

 از آنجائیکه خیلی دختر منطقی بود هیچوقت تویه زندگی واقعی دنبال چنین چیزایی نبود.

 میدونست که این دنیا نقص است.

میدونست که دنیا ی واقعی رنج است و گاهی آرامش.

میدونست که دنیا واقعی تلخ است و گاهی شیرین.

پس چیزی به جز سختی و نقصان  انتظار بیشتری از این دنیا  نداشت...

ادامه مطلب
+نوشته شده در 88/08/16ساعت13:18توسط فاطمه دمبند خامنه |
 

دنیا ز تو سیرم...

ادامه مطلب
+نوشته شده در 88/08/11ساعت15:23توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! . جبران خلیل جبران


این دوری ها پایان دوستی هامون نیست ـ ـ ـ بلکه لطیف ترین غم های دنیاهستند.

 فکر کن غم هم واصه خودش لطافت داره

 

+نوشته شده در 88/07/29ساعت11:8توسط فاطمه دمبند خامنه |

"سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

 

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

 

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

 

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...

 

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم

 

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

 

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

 

آه را من به دريا آموختم"

 

حسين پناهی

 

 

+نوشته شده در 88/07/13ساعت17:8توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

بیست و پنجمین روز ماه رمضون:

 

از مخالفت نمیترسم

چون فکرکنم یه ضرب المثل چینی میگه: بادبادک وقتی بالا میره که باد مخالفش باشه

ولی حرکت در مسیر مخالف این باد خشن  برای من سخت و غیره ممکنه

تازه من که بادبادک نیستم

 

+نوشته شده در 88/06/24ساعت12:46توسط فاطمه دمبند خامنه |

هفدهمین روز که خیلی هوا سرده اونجا هوا چطوره؟؟؟

 


من هم گرفتار سنگينی سکوتی شدم

 که گويا قبل از هر فريادی لازم است.

 

سرما زده و سوز ه و پاييز فراري

در حسرت روزهاي بهاری بق کرده قناري...

 

 

+نوشته شده در 88/06/16ساعت12:16توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

پانزدهمین روز:

اینو واسه موقعی مینوسیم که وقتی دلشون گرفت ( حتی اگه ساعت 2 نصفه شبم باشه) دستشونو بگیرم و ببرمشون بیرون بگردونموشن.

 + اون  شبیه خیلی دلم گرفته بود،  گفتید :پاشو بریم بیرون یه دور بزنیم شاید حال و هوات عوض شه.

 

 اینو واسه موقعی مینوسم که وقتی مریض شدید همه جیو فراموش کنم و فقط سعیم خوب شدن شماها باشه.

 + اون روزی که مریض شدم و فراموش نمیکنم با اینکه خیلی خیلی  کاره مهمی داشتید منو بردید دکتر ، با اینکه همش میگفتم چیزیم نیست خوب میشم شما ها برید به کارتون برسید ، بزور منو بردید دکتر.

بابا فراموش نمیکنم که دستمو گرفتی تا یه وقت نیوفتم و .....

 

اینو واسه موقعی می نویسم که با اینکه دختر بدی واسه شماها هستم ولی شما ها بابا و مامان خوبی واسه من هستید.

 +  اون روزیه خیلی غر زدم ، خیلی عصبی بودم ولی شماها ساکت بودید و به حرفام گوش می کردید. اخر سرم گفتید فاطمه تو یه چیزیت شده وگرنه هیچوقت انقدر عصبی نمیشدی. چی شده فاطمه؟

 " توضیحات بیشتر در دفتر خاطراتم در روز ۱۳/۰۶/۸۸ "

 

 

+نوشته شده در 88/06/14ساعت12:21توسط فاطمه دمبند خامنه |

ده روز گذشت (آدم یاده این اعلامیه های فوت که روز چهلم می نویسن چهل روز گذشت می اوفته)

 

حساب کردم اگر روز ها و شب ها بیدار بمونم و نخوابم

بازم کلی بهت بدهکارم

به اندازه تمام قطراته بارانت بدهکارم

باید از الان شروع کنم ...

گر سر هر موی من گردد زبان            شکر های تو نیاید در بیان

 

 

+ممنون به خاطره جیرجیرکی که جدیدا رو درخت خونمون اومده.

صداش خیلی بهم آرامش میده.

+نوشته شده در 88/06/09ساعت14:21توسط فاطمه دمبند خامنه |
 

 

نهمین روز ماه مبارک رمضون:

 

اینم این همه نور  واسه دله آزاده جونم

 البته میدونم که به خاطره چشاته که آستیگماتیسم کلیوی داره

گفتی برم وبلاگمو از تاریکی در بیارم....

 

 

 

+نوشته شده در 88/06/08ساعت13:57توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

هشتمین روز ماه مبارک رمضون:

 

بعضی از انسان ها وجود دارند که طبق عادت یک سری افکار را در ذهنشان آنقدر بزرگ میکنند که جایی برای افکار جدید وجود نداره ،

 

+ گوش هایش هم برای شنیدن حرفهای من کمی تار بود . مشکل صدای بلندش بود که گوش هاشو تار کرده بودند

 

+نوشته شده در 88/06/07ساعت12:45توسط فاطمه دمبند خامنه |
دوست دارم که....

چهارمین روز ماه مبارک رمضون:

  

دوست دارم آدما هیچ وقت مریض نشن

دوست دارم که آدما از این بهتر باشن

دوست دارم که خودم از این بهتر باشم

دوست  دارم حداقل به سه زبان انگلیسی و فرانسوی و ایتالیایی مسلط باشم

دوست دارم مامان و بابام برن مکه

دوست دارم آزاده خیلی خیلی خوشبخت شه

دوست دارم آبجی رقیه ام نی نی بیاره و بچه اش سالم باشه و دختر هم باشه

دوست دارم که یه 3 Mazda  داشته باشم

دوست دارم که محمدمون یه شرکت بزنه و نونش تو روغن باشه

دوست دارم که خانم جعفر پور یه خونه داشته باشه واسه خودش

دوست دارم که الان دکترا داشتم

دوست دارم همه کشورهای دنیا رو برم  ببینم

دوست دارم زودتر 30 شهریور شه ( نه به خاطره تموم شدن ماه رمضون)

دوست دارم که هیچکس گرسنه و سردش نباشه

دوست دارم دختر خوبی واسه مامان و بابام باشم

دوست دارم الان هفت سالم بود و قرار بود مهر برم مدرسه

و دوست دارم...

 خدایا منو ببخش به خاطر افکار کودکانه ام ... تازه خیلی چیزایه دیگه ای رو دوست دارم که نمیتونم بگم

 

+نوشته شده در 88/06/03ساعت14:1توسط فاطمه دمبند خامنه |
سومین روز ماه مبارک رمضون:

 

 تا خدا بنده نواز است

 به خلقم چه نیاز

 میکشم ناز یکی را

 

تا به همه ناز کنم......

+نوشته شده در 88/06/02ساعت15:21توسط فاطمه دمبند خامنه |
 

دومین روز ماه مبارک رمضون:

 دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کِی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته ام دارم سخن

کِی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

افسانه زندگی فاطمه کلی با افسانه جومونگ فرق داره.

+نوشته شده در 88/06/01ساعت12:56توسط فاطمه دمبند خامنه |
اولین روز ماه مبارک رمضون:

 دیشب که واسه سحری بلند شدیم یاده چه خاطراته خوبی افتادم . با محمد کلی خندیدم

 یاده اون مجریه تو شبکه یک هست و کلی ریش داره (اسمشو نمیارم که غیبت نشه) چقد مسخره اش می کردیم.  (میدونم روزه هامون به درده عممون هم نمیخوره )

محمد ( راستی گفتم محمد داداشمه. خیلی جیگره دوست داشتنیه) کلی دلش واسه آقاهه تنگ شده بود. فقط یادمه این مجریه حرف میزد و محمد کلی چرت و پرت میگفت. دیشب که مجری رو دیدتش میگه حالا روزه اوله کاری باهات ندارم . دیگه مرده بودم از خنده 

 امسال آجیم دیگه ماه رمضون پیشه ما نیست . اخه آجیم رفته خونه بخت !! دلم واسه اون موقع ها خیلی تنگ شدش.

 

+نوشته شده در 88/05/31ساعت13:55توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود و یا گفته میشود...

آن چیزی است که سعی میشود پنهان بماند

 

ای کاش برای سعی در پنهان حقیقت حداقل دروغ نمی گفتیم

+چقدر باید تلخ بوده باشی

+نوشته شده در 88/05/27ساعت9:13توسط فاطمه دمبند خامنه |

ماه رمضون داره میاد

 

یاده پارسال افتادم که هر روز از ماه رو یه مطلبی داشتم واسه وبلاگم بذارم. ولی امسال دیگه حوصله ای ندارم. از نوشتن خسته شدم.

 از حرف زدن و از فکر کردن.... کاش یکی بود به جایه آدم فکر می کرد

درست فکر میکرد

+نوشته شده در 88/05/25ساعت13:58توسط فاطمه دمبند خامنه |
 

این زندگی هم چه بازی هایی با من داره

دیگه حوصله این بازی هاشو ندارم

 

+نوشته شده در 88/05/12ساعت9:21توسط فاطمه دمبند خامنه |
تب کردم بد جوری
 

تا میام همه چی رو از نو شروع کنم

همه چی زودی تموم میشه

تا میام زود به خودم بجنبم

دیر میشه و همه چی زودی میره

ولی هنوز به خودم امید وارم

همه چی درست میشه

 

 

+نوشته شده در 88/02/28ساعت12:17توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

 

+نوشته شده در 88/02/20ساعت9:37توسط فاطمه دمبند خامنه |

بالاخره من اومدم .

میدونم که خیلی دلتون واسم تنگ شده بود. دیگه دلتنگی تموم شد من اومدم . حالا چرا نبودم بماند به قوله خودم  It’s none of your business  . استادمون یادم داده. البته گفت تو ایران خوب نیست از این اصطلاحات به کار ببری. رفتی خارجه اینو هی تکرار کن

در کل جاتون خیلی خالی بود

تو این مدت که خبری ازم  نبود اینجا هم انگار خبری نبوده ...

 خوب حالا چه خبرا ؟ چه چیزا ؟ چه کارا میکنید آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ایوای دعای ساله 88 داشت یادم میرفت

اینم دعای ساله 88:

 

خدا جونم

کمک کن تا قبل از درخواست ، کمک کنم

قبل از اینکه دوستم داشته باشن ، دوستشان بدارم

و پیش از آنکه مرا بفهمند ، درکشان کنم

ممنون

 

+نوشته شده در 88/02/14ساعت13:3توسط فاطمه دمبند خامنه |
کجاست آیا؟؟؟

کجاست جای رسیدن؟

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن

به صدای شستن یک ظرف در زیر شیر مجاور؟

کجاست  سمت حیات؟

+نوشته شده در 87/12/26ساعت14:54توسط فاطمه دمبند خامنه |

خدایه من !

 به من یاد بده که هرچه بهم میدی نعمت

 و هر چیزی رو که ازم میگیری حکمت بدونم

 

                                    

+نوشته شده در 87/12/17ساعت10:22توسط فاطمه دمبند خامنه |

بالاخره

یه روزی ...

یه جایی ...

یه جوری ...

یه کسی ...

یه چیزی ...

 باید صبر داشته باش.

+ اینارو وقتی سکوت کردم گفتش

( پشته یه اوتوبوسه که خیلی کثیف بودش نوشته شده بود شاید این جمعه بشوید شاید)

+نوشته شده در 87/12/13ساعت11:4توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

گاهی باید سکوت کرد ، شاید  خدا حرفی واسه گفتن داشته باشه

فعلا سکوت میکنم

+نوشته شده در 87/12/07ساعت12:45توسط فاطمه دمبند خامنه |
آزاده جووووووووونم تفلدت مبارک

 

دختری که در یک غروب زمستون  در تاریخ 03/12/؟؟؟؟؟135 والا خودمم نفهمیدم بالاخره چه سالی بود این بشر به دنیا اومدش. فکرکنم هرچی بود با جنگه جهانی اول تداخل داشت. فکرکنم دو سال کوچیکتر مساوی هیتلره .

اخلاقشم به اون رفته (البته بیشتر جدیتش)

خلاصه این دختر یکی از عجایب هفتگانه است که فکر کنم با آزاده میشه هشت گانه. خوصوصیت اصلی این انسان خاص، یک نوع نگرش از زوایای مختلف یک پنجره است که خودمم تا حالا نفهمیدم چی هست.!!!!

این دختره که از همه دل میبره در برخورد اول شما را به یاده بعثی های عراقی می اندازد. (هیچوقت روزه اولی که رفتم سره کار ، برخورد شو یادم نمیره. چقد ترسناک به نظر می رسیدش .البته به نظر میرسید. یادش به خیر )

ولی شاید کسی باورش نشه که چقدر این دختر مهربونه. فرشته ها جلوش کم میارن و سوت می زنن (ببین چقد ازت دارم تعریف میکنم. خودم حالم داره بهم میخوره)

 خلاصه از یابنده این دختر تقاضا مندیم.... ای بابا یه لحظه فکر کردم دارم آگهی واسه بخشه گمشدگان می نویسم.

 خدا نکنه آزاده یه چیزی بخواد. تا بهش نرسه بی خیال نمیشه که. اینو از اونروزی فهمیدم که تو شرکت هوس شیرینی کرده بود. منو بزور انداختن بیرون تا برم شیرینی بخرم. تا خوده شیرینی فروشی از خنده داشتم میمردم. (همش یاده پرتاپه کیفم از لای در می افتادم. یادته؟ بالاخره یه روز که جبران میکنم )

 

خلاصه خواستم تو وبلاگه خودم که فکر میکنم از داره دنیا تنها چیزی که ماله خودمه  و خیلی دوسش دارم این وبلاگه از تو صحبت کنم و تولدتو تبریک بگم فکر کنم همین کافیه و نیازی به کادو هم نباشه:

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است  روز ابتدای بودن ! (البته خودت عجیب تری)

و چه اندازه شیرین است امروز که تو به دنیا امدی.

روز میلادت

روزی که تو آغاز شدی مبارک

 

آزاده جونم تفلدت مبارک. مبارک. هوراااااااااااااااااااااااا. (الان تی ان تی انداختم جلوت . باید الان تو بترسی)

ان شاء الله همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه و اگه غمه کوچیکی هم تو دلت داری  به شادی های بزرگ تبدیل بشه و اگه غمه بزرگی هم داری  بده خودم با رنده به قطعات کوچک درآرم.

 

در آخر میخواستم دوباره تولدتو تبریک بگم و  از خرید اونروزمون صحبت کنم که بی خیالش، در این محفل نمیگنجه. فقط بین خودمو و خودت و مامانت بمونه کافیه. راستی مامانت گفتی از رنگش خوشش نیومد؟؟؟!؟؟

 

خیلی دوست دارم دوستم. بهترین روز هارو برات آرزو میکنم.

 

 

+نوشته شده در 87/12/03ساعت9:0توسط فاطمه دمبند خامنه |

 

 

من این پایین نمیتونم بمونم


 

+نوشته شده در 87/11/30ساعت15:9توسط فاطمه دمبند خامنه |
خواب دیدم: (1)

 

دیشب لب رود ، شیطان زمزمه داشت..... شیطان ، تنها ، تک بود

 

 و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم

 

عطری در گرمیِ رگ هایم جابه جا می شد.

 

 می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ!

 

حرف زدیم

 

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی؟

چه چیز پلک تورا می فشرد؟

 

پروای چه داری؟

مرا در شب بازوانت سفر ده

 

دستانت را می گشایی ، گره ی تاریکی می گشاید

 

اما

 

هرچه به هم تر

تنها تر

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی

 

پایان سفر بود

دری به فرود

روزنه ای به اوج

گریستی

 

رگ هایم از تپش افتاد ....

 

                                          (سهراب سپهری)

 

+ تا خواب تورا دیدم بیدار شدم دیگر .

خواب خوبی بود. بیدار که شدم  آرامشی داشتم .

 چشم هایم تر شده بود

خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست...

+نوشته شده در 87/11/12ساعت14:37توسط فاطمه دمبند خامنه |
لطفا جاهایه خالی پر نشود.
 

     از وقتی گفتم سرم شلوغ شده ... دماغمم دراز شده

 

* خوب چی کار کنم. تقصیره خودشه. حرفاش هم آدمو خوشحال میکنه هم ناناحت

* ...

 

چقد خوبه آدم اینجوری مینویسه

 

+نوشته شده در 87/11/01ساعت12:23توسط فاطمه دمبند خامنه |
دست به گیرنده ها نزنید اشکال از فرستندست

 

بگو                 که گل  نفرستد               کسی به خانه من

 که عطر یاده تو پر کرده است آشیانه من...

 

+ دل دیوونه خرابم میکنی ، چرا مثل قدیما خوب نمیشی؟ هان. کتک دلت میخواد

+میدونم انتهای این همه فکر این همه رویا که می بافم ... آخرش شکافتن است وبس

 

+نوشته شده در 87/10/29ساعت13:21توسط فاطمه دمبند خامنه |